تنگ غروب است و آسمان دوباره لباس دلگیر نارنجی را به  

 تن کرده است و گاه به سرخی می گراید سرخی نشان از رنج

او و خبر از آمدن شب را می دهد شبی ظالم شبی که ما را در 

گناه غرق می کند شبی که ما را خدا غافل می کند شبی ظالم

 که چون میله های زندان  ماه را درخود محبوس کرده است.

تنگ غروب است و کسی با چشمان پر اشک این شعر را  

زیر لب زمزمه می کند :

 

ديگر كسي باور نمي كند گريه هايم را

 هيچ كس باور نمي كند

و مي گويند چشمان تو لياقت اشك را ندارند

ديگر گسي باور نمي كند محبت را

و مي گويد:محبت رفته و سينه ها ظلم را پذيرفته اند

محبت چون مهماني بود كه روزي در خانه قلب مسكن گزيد

اما وقت غروب سينه پيش چشمان محبت ظلم را در آغوش كشيد

ظلم به تندي محبت را از دل بيرون كرد

واكنون شب ظلم و سينه ها باهم انس گرفته اند

ديگر گسي چشمهاي اشكبار منتظري را

كه هر روز نشانه هاي محبت را مي پرسد باور نمي كند

چشمان منتظري غريب كه در اين زمانه

هنوز هم منتظر است تا تو بيايي

و دوباره سينه ها را با محبت آشتي دهي

كسي كه هر شب با روياي آمدن تو

 سرمه ي خواب بر چشمانش مي مالد

اوهنوز هم در روياهايش

تصوير مردي را مي بيند كه شب را زير خاك دفن مي كند

كجايي ؟بيا كه ديگر چشمان منتظراشكي براي ريختن ندارد

بيا....... بيا....... بيا........

 

بغض كن اما نبار

 

خشك شو اما نريز

 

دل نبار از پا نيوفت

 

سربلندي كن عزيز

 

كم نشو بي حوصله

 

 

گم نشو بي ردپا

 

رد شو از اين حال بد

 

دير كن اما بيا

 

ازحياط بدرقه تا سنگراي بي ريا

 

ازدعاي مادرا تا لمس لبخند خدا

 

يادگارقصه اي آبروي اين ديار

 

صاحب افسانه ي اشك و سيم خاردار

 

از حياط بدرقه تا سنگراي بي ريا

 

از دعاي مادرا تا لمس لبخند خدا

 

يادگارقصه اي آبروي اين ديار

 

صاحب افسانه ي عشق و خون و افتخار

 

بغض كن اما نبار

 

خشك شو اما نريز

 

دل نبار از پا نيوفت

 

سر بلندي كن عزيز

 

كم نشو بي حوصله

 

گم نشو بي ردپا

 

رد شو از اين حال بد

 

دير كن اما بيا

 

بیا..... بیا.....بیا

 

قول دادی که بیایی و به حکومت شب و ظلم پایان دهی قول

دادی که بیایی و اشک را ازگونه های آنان که هر شب با

رویای دیدن تو سرمه خواب بر چشمانشان می کشند پاک کنی

تو به ما قول دادی که می ایی

دلم می خواهد آسمان نیز وقت غروب گریه کند

 

گریه کن اسمان شاید که روزی دستی زند بر شانه ی تو 

که آمدم گریه بس است

آمدم گوهر محبت آورده آم

گریه غم بس است

آمدم -نوبت گریه وصال است

آمدم-نوبت عشق وصال است

ظلم را می کشم

آمدم گریه بس است

                  آسمان گریه کن

       شاید که روزی دستی زند بر شانه ی تو

                       که آمدم 

         آسمان گریه کن شاید که زودتر بیاید